جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه...؟!
آن سالهای دور...آن سالهای همیشه...آن سالهای نوار چسب روی شیشه..سالهای دور...سالهای خیلی دور.. سالهای چکش..مورچه! سالهای نوار قلب پدربزرگ..هفتههایی که همهی دلخوشیاش را میگذاشت پنجشنبهها ساعت ٧..
آن سالها که حمید بود..محمد بود..شادی بود..اتاق بود..خانه بود...پدر کتابخانه ساخت برایمان..محمد خورشید بود..حمید ستاره...جدا میشد همهچیز از سه..
آن سالها که مهربان مادرم نازنین نگاهش موضوع انشای ما بود.. قرآن صبحگاهمان بود..گاهی تفریحمان بود..آن سالها که همه چیز سه برابر بود...دانههای انار...
میدانی..آنسالها مادر لغات سخت دیکته را نمیگفت..جایش لبخند میزد..گاهی که مشق روزگار سخت میشد بیشتر لبخند میزد..ما یاد میگرفتیم..ساده مینوشتیم..آسان بود همه چیز..شاید صدآفرین نبود..مرغک نبود..تشویق سر صف نبود..اما خوب بود..خیلی خوب بود..ساده بود..با هم بودیم...
...
تو نمیدانی اما..تا با خودم که نبودم هیچ چیز سخت نبود..همهچیز نبود و همهچیز بود..و من حالا خوب میفهمم چه گناه بزرگی است این خودت بودن..این که بهشت را با جهنم خودت عوض کنی...اولین گناه و بزرگترین شان است..اولین چیزی که خدا نبخشید..شاید نمیبخشد..شاید نه به این راحتی.. نمیدانم .. اما میدانم که گناه بزرگی است...ویدخل من یشاء فی رحمته .