یک عاشقانهی سیاسی...
{این نوشته مخاطب خاص دارد اما تو هم حوصله میکنی بخوانی بخوان...}
(١) یکی از روزهای گرم تابستان بود. از همین سالهای نزدیک. با اتوبوس به سمت خانه میرفتم. صندلی روبهرویم مرد میانسالی نشسته بود که موهای تراشیدهای داشت و سمت راست گردن کلفتش ساقهی گیاهی شبیه مینیاتور خالکوبی شده بود. هیکل تنومندی داشت و گوشهایش شکسته بود طوری که فکر کنی کشتیگیر باشد. اتوبوس که راه افتاد آمد کنارم نشست و پرسید "ایرانی هستی؟". گفتم "بله آقا". بدون معطلی پرسید "فارسی میفهمی؟" بیملاحظه گفتم "شما را میفهمم." و بعد ادامه داد و از زندهگیاش گفت. گفت که یک هفتهاست که آمدهاست در این شهر برای پیدا کردن کار. و دو هفتهی دیگر بر میگردد اگر "خدا نخواهد که کار پیدا کند". گفت نصف پول سفر به این درازی را از مادرش گرفته. گفت غریب است و در و دیوار اینجا برایش دردناک است. و چند جور حرفهای دیگر. گفت من معلم هستم. آمدم اینجا برای چیزهای بهتر. گفتم "واقعا؟" گفت "بله.. روانشناسی درس میدهم. از دانشگاه شریف مدرک گرفتهام. " گفتم "گمان نمیکنم که دانشگاه شریف اصلا روانشناسی داشته باشد" گفت دارد.. " تازه درست کردهاند"... {انگار یادش نبود حرفهای خودش را..} گفتم.. "آقا.. دانشگاه شریف روانشناسی ندارد.." گفت چرا دارد... شما کدام شریف را میگویید؟ گفتم شریف مگر چند تا هستند.. صنعتیاست.. در تهران..گفت نه من "شریف مشهد" را میگویم.. گفتم دانشگاه دولتی به اسم شریف در مشهد وجود ندارد.. گفت نه.. دانشگاه آزاد است.. "دانشگاه آزاد شریف مشهد".. روانشناسی هم دارد.. کلافه شدم.. سکوت کردم.. و او به حرفهایش ادامه داد. از اول و آخر مملکت انتقاد کرد و راه حل داد. آخر مسیر گفت " آخر هفتهها میگویند همهجا بسته است.. اینجا چه کار میشود کرد آخر هفته؟ میتوانم شمارهی تماستان را داشته باشم تا ... " گفتم "بله.." اما آنقدر کلافه بودم که شمارهی اشتباهی دادم. باری خلاف گفتم. که شاید تنبیهش کرده باشم....
آخر هفته را مشوش بودم. همهاش فکر میکردم به آن ردیف تکراری حرفهایش که "در اینشهر کسی را نمیشناسم.. غریب هستم آقا" .. میخواستم شمارهاش را پیدا کنم... آدرسی.. چیزی.. به ادارهی مهاجرت زنگ زدم.. اسمش "عباس" بود {اگر همین را هم راست گفته بود}.. فایدهای نداشت.. تمام روز انگار جهنم بود.. راه افتادم در خیابان.. کلافه بودم.. دوستی را دیدم.. بیاختیار گفت.. "چهقدر پریشانی ؟ انگار شمارهی اشتباهی دادهاند بهت؟" و خندید.. و دور شد.. با خودم فکر میکردم. ما همه شبیه هم هستیم. به همهی مان شمارهی اشتباهی دادهاند...
(٢) ببین رفیق. من هم مثل تو میفهمم حال و روز آدمهایی مثل ما را که شبهایشان به زور صبح شده. به اینکه چقدر لای این کتاب و اون کتاب دنبال خودشان گشتهاند. ببین من که خوب میفهمم حال و روز آدمهایی که کنکور برایشان آخر زندهگیست. چقدر دلهره دارند.. چقدر اعصابشان خرد میشود. میفهمم اینها را. میفهمم که چقدر زجر دارد که کسی دکترای ش تقلبی باشد. حرفهایش تقلبی باشد. قیصریهاش قیطریه باشد. هزار دوز و کلک سوار کند که بماند سر جایش. و بدتر از آن به خاطر او مدرکی که تو تمام جوانیات را برایش میگذاری احتمالا کاغذپاره باشد. میفهمم اینها را. اما ببین. من امروز که میبینم علی کردان روی تخت بیمارستان است و هزار جور درد مهلک دارد، اصلا خوشحال نیستم. نه من ناراحتم. من از درد هر کسی درد میکشم. من از اینکه پدر تو در زندان است هم ناراحتم.. به همان اندازه.. مطمئن هستم که تو دوست نداری عزیزت را روی تخت ببینی. برای چی باید به دردش راضی باشم؟؟ ببین.. خیلی رک و راست.. علی کردان آدم نکشتهاست... علی کردان قربانی یک بازی ابلهانهی سیاسی شد که عدهای شروعاش کردند و من و تو به بهانهای دیگر ادامهاش دادیم... و خود او به نحو چشمگیری جلوی من و تو که از خنده کور شده بودیم خودش را کشت..
من حالا پشیمان هستم. به آسمان قسم که هستم.. و این نوستالژی لحظات آخر رایج در فرهنگ ما نیست که من را اینطور آشفته میکند {گرچه باشد هم خبطی نیست، هست؟} نه.. من همهی حرفهایی که زدهام.. اگر هم به حق بوده. من میخواهم پس بگیرم. همهشان را. تا علی کردان روی تخت نباشد. و باور کن مرثیه نیست این..
(٣) و حرف آخر آنکه. تو که بیشماری. تو که نخبه هستی. تو که میدانی مشکل جزء جزء مملکت چیست. تو که باور نکردی هنوز که برای یک عدهی زیادی هنوز دموکراسی از نان شب واجبتر نیست. ببین تو که اینطور از حق میگویی.. از تو میپرسم.. نمیشناسی چند تای از این نخبهها.. در همان دانشگاه شریف.. یا دانشگاه آزاد شریف مشهد ... در امتحان تقلب میکردند؟ یادت نیست واقعا؟ یادت نیست که چه طور همان چیزهایی را که باید به خاطر میسپردیم را روی کاغذ مینوشتند و زیر پیراهنشان میگذاشتند و سرجلسه میبردند؟ و مدرک میگرفتند با آن؟ چندتایشان با توصیه نامههای جعلی رفتند همین دانشگاههایی که از آنجا حالا نسخه میپیچند برای "وطن"؟ چندتایشان تا حالا امضاهای جعلی کردهاند؟
نه رفیق.... همانی که خودت میگویی ... ما همه با هم هستیم... آره.. عین هم هستیم..
به ما شمارهی اشتباهی دادهاند. همین.