عالیجناب

 

 

         
 

دستورهای مثلثاتی (٣)

 

{یا چرا آخر خط همیشه نقطه نیست}

 

دنیا به آخر می‌رسه

تو به آخر می‌رسی

من به آخر می‌رسم

اما هیچ‌کدوم از ما به هم نمی‌رسیم

...

 

 

v.b   ###  


 

گوگل ارث


یه روز اینترنت اینقدر پرزور میشه که زوم کنی روی این خراب شده ای که منم.. ببینی چه طور مث سگ پشیمون تو ام ....

 

v.b   ###  


 
آی گلادیاتورها (٢)

ای سواران بلندای سهیل
شوکران‌نوشان گردان کمیل
ای سپاه رفته تا بدر و حنین
خیل مختاران!... لثارات الحسین!
..
ای بسیجی‌ها .. زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد...
اینک اما فصل تنها ماندن است..
اینک اما فصل تنها ماندن است..
اینک اما فصل تنها ماندن است..
اینک اما فصل تنها ماندن است..
اینک اما فصل تنها ماندن است..

پ.ن: راست گفتی رفیق.. مگر نواب شربت آبلیمو نمی‌داد به فدائیان؟ ما هم ساندیس خورده‌ایم.. باشد که زود خم پاره‌ها از ترکش‌های بی‌هویت خلاص‌مان کنند.. ما را به امام‌مان.. محبوب‌مان.. برسانند..


 

v.b   ###  


 
عاشقانه‌ی ٣٠:




Strawberry Swing
Coldplay



They were sitting
They were sitting on the Strawberry Swing
Every moment was so precious

They were sitting
They were talking under Strawberry Swing
Everybody was for fighting
Wouldn't wanna waste a thing

Cold, cold water bring me 'round
Now my feet won't touch the ground
Cold, cold water what ya say?
When it's such…
It's such a perfect day
It's such a perfect day

I remember
We were walking up to Strawberry Swing
I can't wait until the morning
Wouldn't wanna change a thing

People moving all the time
Inside a perfectly straight line
Don't you wanna just curve away?
When it's such…
It's such a perfect day
It's such a perfect day

Ahhh...

Now the sky could be blue
I don't mind
Without you it's a waste of time

Could be blue
I don’t mind
Without you it’s a waste of time


Could be blue,
Could be gray
Without you I’m just miles away

Could be blue
I don’t mind
Without you it’s a waste of time






 

v.b   ###  


 

عشق‌های خیابانی (٣)

 

ابوحفض سغدی سمرقندی می‌گوید و خیلی بریده-بریده، سیاه و سفید و صامت:‌

آهوی کوهی

در دشت

چه‌گونه بودا

او ندارد یار بی‌یار

چه‌گونه دودا !

 

و حالا من خوب این تکه‌تکه بودن، بی‌شعله‌سوختن و این آهن گداخته‌ی بی تو بودن دست‌گیرم می‌شود این روزها.

 

 

پ.ن: اهل موسیقی می‌گویند تا گوشه‌ی رهاب خودش را در دلت پیدا نکند، تو هیچ‌گاه مقام بالادست را روی انگشتانت نمی‌فهمی..  باری خوب که نگاه کنی این داستان زنده‌گی شاید باشد. انگار که برخی زاویه‌های روزگار را تا ندیده باشی دستت نمی‌آید که پشت این سیم‌های خاردار و آس‌مان تیره چه می‌گذرد.  

 


 

v.b   ###  


 

" به دعا اثر چه جویم؟ که چنان به دور حُسنت، شده عام بت‌پرستی که دعا اثر ندارد "

 

v.b   ###  


 

حالا ببینا

{تو نخواستی اما من گذاشتم این را اینجا.. }

من از سگ ها می ترسم. بی اختیار. در نهاد من ترس از سگ بدون هیچ داروی شفابخشی تثبیت شده است. هرقدر هم تلاش کنم که حتی به آرام ترین و رام ترین آنها واکنش عصبی نداشته باشم، نمی شود. بدون هیچ دلیلی لابد. و لا تبدیل لخلق الله ...

آن طرف تر اما، سگ ها هم به من حساسند. من را میان صدنفر نشان می کنند. هرقدر که ترس من از آنها بیشتر می شود، حدت و شدت شان به آزارم بیشتر می شود. این دلیل دارد اما ..

جنس رابطه ی من و سگ طوری است که ابتدا من می ترسم، بعد او جلو می آید، و بعد من بیشتر می ترسم، و او بیشتر جلو می آید و کم کم به حدی از فاصله می رسیم که من  لاجرم واکنش عصبی نشان می دهم. اطرافیان وساطت می کنند، دست روی سر سگ می کشند که حیوان است و زبان بسته و اینها، مرا هم با نگاه سنگین شان ملامت می کنند لابد.  و قضیه می گذرد. به همین سادگی ..

..

گاهی به طریق اولی خیال می کنم، شاید من از زن ها هم می ترسم ...

..

.

پ.ن : و فردا نیز خواهی زد به جام هر که بعد از ما ...

 

..

 

 

v.b   ###  


 

در شهر (٣)

 

فیروزکوه هم لرزید. پیرمرد سال‌خورده‌ی چشم‌آبی هم می‌داند این‌جا که بالادست است و آب‌ش خنک است و هوای‌ش سرد است و آس‌مان‌ش آبی ست بلرزد یعنی تو بر زمین سست راه می‌روی. دل آدم‌های این‌جا که صاف نباشد آن پایین همه چیز گل‌آلود است.

 

هی رفیق. تو که بی‌شماری. شک ندارم گرگ‌ها آن‌قدر زیادند که دیگر گوسفندی نمی‌ماند که با اتوبوس آورده‌ باشند.

تنها می‌ترسم خیلی زود.. فقط خیابان‌های شهر ویران را فتح کرده باشی... همین

 

v.b   ###  


 

دستور‌های مثلثاتی (٢)

 

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

ای دل بکوش رییس دفتر باشی ..




 

v.b   ###  


 

عشق‌های‌ خیابانی (٢)

 

" آرزو دارم که از عالم بیفتد رسم خواب

  تا نبیند ..  هیچ کس .. در خواب .. دی‌دار تو را ..." 

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٩:

 

ما را جایی در کتاب‌های درسی‌مان به پارک وی قسم داده اند انگار.. قسم به پارک‌وی وقتی ولی‌عصر باران می‌بارد.. قسم به پارک‌وی وقتی پیرمردی دیگر نیست نبش‌ خط‌کشی‌ها ویولن بزند و اشک بریزد.. قسم به پارک‌وی وقتی راه بندان می‌شود و تو از لابه‌لای همه‌ی دل‌بستگی‌ها عبور می‌کنی.. قسم به پارک‌وی که خیابان‌های بی‌چراغ را نشانه قرار دادیم.. تا بدانید که ما شما را در غم آفریدیم..


پ.ن:
راست گفتی! "دیوانه‌گی .. چه خوب و چه بد .. نوعی نیروی طبیعی است"

.

دیوانه‌ی تو بودیم.. و از هر سحر اسم‌ت را پرسیدیم.. دیوانه‌ات بودیم و فکر می کردیم پس کی این قصه ی توی ما تمام می شود ..

 نشد..

یعنی کجای این نوشته‌ها .. عاشقانه‌ها .. آهنگ‌ها.. در به دری‌ها نیستی؟


 

..

 

 

 

v.b   ###  


 

در شهر (٢)

{یا داستان ویرگول‌هایی که ویران می‌کنند و نقطه‌هایی که روی پیشانی‌‌ات می‌شکنند}

 

" من غمین و خسته و اندیش‌ناک‌ام...

چون غروب ِ شوم

من چنان

چون کاج‌های پیر

تاریک‌ام که پنداری ... 

دیرگاهی هست

تا خورشید بر جان‌م نتابیده‌ست ...

.....

می‌‌کشم بی‌نقشه

در غم‌خانه‌ی خود پای

می‌کشم بی‌وقفه

بر پیشانی‌ خود دست

...

[]

بر لب دریاچه‌ی شب می‌خورم اندوه.

آن‌چنان چون کاج ِ پیری پر غبارم من،

که گویی دیرگاهی رفته کز ابری

نم‌نمی باران نباریده‌ست ...

 

"

 

v.b   ###  


 

در شهر (١)

 

پلیس‌ها باتوم داشتند.. اما با تو کاری نداشتند.. آدم‌ها باتوم نداشتند.. اما با تو کار داشتند.. سر به سرت می‌گذاشتند...

 

من دلم سخت گرفته است ازین

میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کُش روزش تاریک....

 

v.b   ###  


 

از رفتنت (٣)

 

این‌جا برای از دست رفتنم چیزی نداده‌ام که بمانم.. و حالا هی راه می‌روم و می‌بینی که مانده ام. تو برای در راه ماندنم دعا کن. و این دست‌های نیامده و راه‌های نرفته را از من قبول کن. می‌میرم و مرگ باورم نیست..

 

v.b   ###  


 

گفته بودم غم دل با تو بگویم چندی...

 

{ ابراهیم گلستان از جلسه‌ی دادگاه مصدق می‌گوید}

" وقتی که داشت آزموده ادعا نامه را می‌خواند، مصدق سرش را گذاشته بود روی میز. طوری که همه باور کردند که به حرف‌های دادگاه توجهی ندارد. وقتی آزموده در میانه‌ی ادعا نامه به عربی جمله‌ای خواند مصدق همان‌طور که سرش پایین بود گفت: آقا این یعنی چی؟ آزموده توجهی نکرد.مصدق سرش را بالا کرد: گفت آقا این که خواندی یعنی چی؟ آزموده گفت: این آیه‌ای از قرآن بود. مصدق گفت:‌ تو که داری من را اعدام می‌کنی به جرم این‌که مسلمان نیستم! برایم توضیح بده که این‌ یعنی چی خب بدانم!.. خب نمی‌تونست مرتیکه!!  رییس دادگاه که دید دارد شلوغ می‌شود تنفس داد ده دقیقه و همه رفتند...

بعد از تنفس دوباره آزموده شروع به خواندن ادعا نامه کرد. کمی قبل‌تر از جایی که بود و وقتی رسید به آن آیه، مصدق باز حرفش را تکرار کرد. او هم باز هیچ‌چیز نگفت.. مصدق گفت: آقا بخون! منم موقع تنفس رفتم پرسیدم حالا می‌دونم که چی بوده...

خلاصه این فوق‌العاده بود دیگر‌"

 

پ.ن ١: نامه‌ای به خشم برای شاه می‌نویسد که من نخست‌وزیر قانونی مملکتم. زیر بار عفو ملوکانه نمی‌روم. آزادم کنند خودم را می‌کشم..

پ.ن ٢:

          ‌ دشمن خویشیم و یار آن‌که ما را می‌کُشد

           غرق دریاییم .. و ما را موج دریا می‌کُشد...



 

v.b   ###  


 

نکته؟

 

گفتی: کلام ِ تازه چه داری؟

بشنو که دیشبم

شیطان شعرهای قدیمی - با لهجه ای نوین -

این نکته گفته است:

با منکران بگو

ای کرم های قافیه پرداز بندبند

ای سوسک های حادثه در قصه های ظهر

تردید تا به چند؟

باید شتاب کرد

                   زخمی شکفته است!


سیدحسن حسینی

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٨:

 

خیابان پر از دخترها و پسرهای جوانی است که دست در دست هم در روشنایی مغازه‌ها رد می‌شوند. اما من با دست‌های سرد به نقطه‌ای تاریک در انتهای‌ خیابان نگاه می‌کنم. انگار که حادثه‌ای شبیه تو پشت سال‌های تاریک ِ آخر خیابان پنهان شده باشد. و زیر لب می‌خوانم گذر گذر گذر ... گذر گذر گذر..

 

 

 

v.b   ###  


 

قربان تمکین ت شوم...

(طبق معمولی که در تاریخ نامعمول نیست )

 

آب روی عاشقی رفت

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (۵)

 

" فصل شمر است عزیز

دشنه را در جگر آب

فرو باید کرد .."

 

 

 

v.b   ###  


 

ایلی ایلی.. لما سبقتنی؟

نمی دانم رفیق چه طور بنویسم که خوب حالی‌ت شود..ما ها دونده‌هایی هستیم که انگار سوت‌مان را کمی قبل از خودمان زده‌ باشند.. در نیمه ی مسیر شروع شدیم.. مثلا تو این‌جا به‌دنیا آمدی .. که تولد بهترین‌ت را که فکر می‌کنی امروز است بریانی می‌خوری.. و جشن می‌گیری.. و به صلیب کشیده شدن او را هم تخم‌مرغ رنگ می‌کنی.. و شادی می‌کنی.. و باور می‌کنی مسیح که رفت غم‌های عالم را با خودش برد.. و هیچ وقت از خودت نپرسیدی.. که چرا مسیحی که تو فکر می‌کنی به صلیب تسلیم شد.. آن حرف آخرش این بود که.. ایلی.. ایلی.. لما سبقتنی؟


And about the ninth hour
Jesus cried with a loud voice,
saying, Eli, Eli, lama sabachthani?
that is to say, my God, my God, why hast thou forsaken me?
"Matthew 27-46"

اما من جایی به دنیا آمدم که اگر روزی آن‌جا موشک نمی‌خورد.. یعنی روز خوبی بوده‌ است.. حالا هر چه‌قدر هم ابرهای کلفت ِتیره به آس‌مان دوخته شده بود.. و من هر سال.. دست‌کم ده روز از کودکی‌ام را می‌نشستم بین بزرگ‌تر هایی که برای امام‌شان.. آقای شان.. زنده‌گی شان گاهی.. گریه می‌کردند.. نذر می‌کردند.. اشک می‌ریختند.. دل می‌باختند.. بی‌آن‌که بفهمم این‌همه لباس سیاه یا این همه آش‌ نذری از دست کدام اتفاق آن‌هم در هزار و چند صد سال پیش می‌آید... اما تو نمی‌دانی چقدر دنیا کوچک می‌شود برای کودکی که بزرگ می‌شود با امامی که وقتی آن‌طور همه چیزش را تقدیم می‌کند قبل از رفتن؛ می‌گوید که من به تو تسلیم می‌شوم خدا.. که در آیین ما اندیشه‌ی باختن به تو هم بردن است...


انی توکلت علی الله ربی و ربکم
ما من دابه الا هو اخذ بناصیتها
ان ربی علی صراط مستقیم
"لهوف
"

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مر‌گ‌بار (٩)


" کلاس‌هایم را نيمه‌کاره رها کردم. برگشتم اتاقم. ده دقيقه‌ی تمام توی راه آرزوی مرگ نزديک داشتم. آدم ها از هر لحظه ی ديگری برايم رقت‌بارتر بودند. مثل مسافرانی که توی متروی شلوغ به هم چسبيده‌اند. تهوع‌آور. مثل عقربه‌های ساعت. آينه. روز. شب. حالم از همه‌ی اينها به هم می‌خورد. به اتاقم که رسيدم ساعت از پنج رفته بود. در اتاق را بستم. چراغ ها را خاموش کردم. پرده‌ها را کشيدم. از روی ميزکارم دو تا مسکن برداشتم. با دقت و وسواس خاصّی روی تخت خوابيدم.  چشمهايم را که بستم٬ خيال کردم اين همان دست و پا زدن‌های آخر است که می‌گويند. توی خوابم مدام صدای ضجّه های آخر زنی را می‌شنوم که کودکش را از او گرفته‌اند. ده بار. بيست بار. شش ساعت تمام... که تو زنگ می‌زنی و چقدر صدای تو خوب است از اين فاصله ها. من می‌گريم. و چقدر سخت است توضيح دادن‌ش برای تو ...

 

 

 

v.b   ###  


 

از رفتنت (٢)


و حالا این برای من یک سرود توحید است. یک ذکر شورانگیز. وقتی که با یک تلفن قامتت خم می‌شود. وقتی با یک حرف، یک کلمه.. آری یک کلمه فرو می‌ریزی... آشفته می‌شوی.. می‌نشینی.. با صبر.. روی موج خودت را رها می‌کنی.. و انگار در یک لحظه همه‌ی دیوارها می‌شکند.. باور کن.. خودم به چشم خودم دیدم.. که از زمین پرتاب می‌شدم به یک مقصد دور. جایی که دیوار خیلی دور بود و بی‌معنی... تو نمی‌دانی ....



 

v.b   ###  


 

چو خیا‌لت ای مه من بر دل ما گذرد ...

 

v.b   ###  


 
عشق‌های خیابانی
{نوشته‌ی زیر وزن ندارد اما تا دلت بخواهد قافیه‌ دارد.}


پیکان بودیم ما .. من از طرف تو .. تو از طرف ما.
دل‌گیر بودیم ما.. هم از طرف تو .. هم از طرف ما
پنچر می‌گرفت من.. خاک بر سر می‌گرفت من.. باز کنار جاده می‌گذاشت ما را ما
می‌خواستیم که احساس هوایی بخورد.. سرما خورد من.. سرما خورد ما
در باز بود و باز پرنده بود.. اما در پرنده نبود از دست ما
دست در دست ِ در بود دست ما ..
دست‌ش لای در ماند ... پای‌ش روی ما
...


آری انگار پیکان نوک تیز بی‌جانی بود عشق ما
که ۵٧ بار بخاری بلند شد از جلوی آن.. بخاری بلند نشد از ما
انگار که سر‌بالایی‌ها را از عقب پایین می‌رفتیم ما
..
منتظریم ساعت نه شود.. تو من را دم در بگذاری.. من تو را دم ما

 

v.b   ###  


 

من یضلل الله فلا هادی له و یذرهم فی طغینهم یعمهون


 

v.b   ###  


 

این را سهیل محمودی می‌گوید:‌

 

کویرم

پر از تشنه‌گی

با تو اما پر از چشمه‌سارم

چرا باورت نیست؟

 

v.b   ###  


 


از آقای اولدفشن.

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٧:

 

شد خزان به پای‌ت

بهار باور من ....

 

باغ من .. بهارم... بهشت من .. کجایی؟‌

 

v.b   ###  


 

شهر از یاران خالی می‌شود ..

 

" چقدر زمستان دارد این سال هشتاد و هشت "

 

v.b   ###  


 

یک عاشقانه‌ی سیاسی...

{این نوشته مخاطب خاص دارد اما تو هم حوصله می‌کنی بخوانی بخوان...}

(١)   یکی از روزهای گرم تابستان بود. از همین سال‌های نزدیک. با اتوبوس به سمت خانه می‌رفتم. صندلی روبه‌روی‌م مرد میانسالی نشسته بود که موهای تراشیده‌ای داشت و سمت راست گردن کلفتش ساقه‌ی گیاهی شبیه مینیاتور خال‌کوبی شده بود. هیکل تنومندی‌ داشت و گوش‌های‌ش شکسته بود طوری که فکر کنی کشتی‌گیر باشد. اتوبوس که راه افتاد آمد کنارم نشست و پرسید "ایرانی هستی؟". گفتم "بله آقا". بدون معطلی پرسید "فارسی می‌فهمی؟" بی‌ملاحظه گفتم "شما را می‌فهمم." و بعد ادامه داد و از زنده‌گی‌اش گفت. گفت که یک هفته‌است که آمده‌ا‌ست در این شهر برای پیدا کردن کار. و دو هفته‌ی دیگر بر می‌گردد اگر "خدا نخواهد که کار پیدا کند". گفت نصف پول سفر به این درازی را از مادرش گرفته. گفت غریب است و در و دیوار این‌جا برای‌ش دردناک است. و چند جور حرف‌های دیگر. گفت من معلم هستم. آمدم این‌جا برای چیزهای بهتر. گفتم "واقعا؟" گفت "بله.. روان‌شناسی درس‌ می‌دهم. از دانشگاه شریف مدرک گرفته‌ام. " گفتم "گمان‌ نمی‌کنم که دانشگاه شریف اصلا روان‌شناسی داشته باشد" گفت دارد.. " تازه درست کرده‌اند"... {انگار یادش نبود حرف‌های خودش را..} گفتم.. "آقا.. دانشگاه شریف روان‌شناسی ندارد.." گفت چرا دارد... شما کدام شریف را می‌گویید؟ گفتم شریف مگر چند تا هستند.. صنعتی‌است.. در تهران..گفت نه من "شریف مشهد" را می‌گویم.. گفتم دانشگاه دولتی به اسم شریف در مشهد وجود ندارد.. گفت نه.. دانشگاه آزاد است.. "دانشگاه آزاد شریف مشهد".. روان‌شناسی هم دارد.. کلافه شدم.. سکوت کردم.. و او به حرف‌های‌ش ادامه داد. از اول و آخر مملکت انتقاد ‌کرد و راه حل ‌داد. آخر مسیر گفت " آخر هفته‌ها می‌گویند همه‌جا بسته است.. این‌جا چه کار می‌شود کرد آخر هفته؟ می‌توانم شماره‌ی تماس‌تان را داشته باشم تا ... " گفتم "بله.." اما آن‌قدر کلافه بودم که شماره‌ی اشتباهی دادم. باری خلاف گفتم. که شاید تنبیه‌ش کرده باشم....

آخر هفته را مشوش بودم. همه‌اش فکر می‌کردم به آن ردیف تکراری حرف‌های‌ش که "در این‌شهر کسی را نمی‌شناسم.. غریب هستم آقا" .. می‌خواستم شماره‌اش را پیدا کنم... آدرسی.. چیزی.. به اداره‌ی مهاجرت زنگ زدم.. اسم‌ش "عباس" بود {اگر همین را هم راست گفته بود}.. فایده‌ای نداشت.. تمام روز انگار جهنم بود.. راه افتادم در خیابان.. کلافه بودم.. دوستی را دیدم.. بی‌اختیار گفت.. "چه‌قدر پری‌شانی ؟  انگار شماره‌ی اشتباهی داده‌اند بهت؟" و خندید.. و دور شد.. با خودم فکر می‌کردم. ما همه شبیه هم هستیم. به همه‌ی مان شماره‌ی اشتباهی داده‌اند...

 

(٢)  ببین رفیق. من هم مثل تو می‌فهمم حال و روز آدم‌هایی مثل ما را که‌ شب‌های‌شان به زور صبح شده. به این‌که چقدر لای این کتاب و اون کتاب دنبال خودشان گشته‌اند. ببین من که خوب می‌فهمم حال و روز آدم‌هایی که کنکور برای‌شان آخر زنده‌گی‌ست. چقدر دلهره دارند.. چقدر اعصاب‌شان خرد می‌شود. می‌فهمم این‌ها را. می‌فهمم که چقدر زجر دارد که کسی دکترای ش تقلبی باشد. حرف‌های‌ش تقلبی باشد. قیصریه‌اش قیطریه باشد. هزار دوز و کلک سوار کند که بماند سر جای‌ش. و بدتر از آن به خاطر او مدرکی که تو تمام جوانی‌ات را برای‌ش می‌گذاری احتمالا کاغذپاره باشد. می‌فهمم این‌ها را. اما ببین. من امروز که می‌بینم علی کردان روی تخت بیمارستان است و هزار جور درد مهلک دارد، اصلا خوش‌حال نیستم. نه من ناراحتم. من از درد هر کسی درد می‌کشم. من از این‌که پدر تو در زندان‌ است هم ناراحتم.. به همان اندازه.. مطمئن هستم که تو دوست نداری عزیزت را روی تخت ببینی. برای چی باید به دردش راضی باشم؟؟ ببین.. خیلی رک و راست.. علی‌ کردان آدم نکشته‌است... علی کردان قربانی یک بازی ابلهانه‌ی سیاسی شد که عده‌ای شروع‌اش کردند و من و تو به بهانه‌ای دیگر ادامه‌اش دادیم... و خود او به نحو چشم‌گیری جلوی من و تو که از خنده کور شده بودیم خودش را کشت..

من حالا پشیمان هستم. به آس‌مان قسم که هستم.. و این نوستالژی لحظات آخر رایج در فرهنگ ما نیست که من را این‌طور آشفته می‌کند {گرچه باشد هم خبطی نیست، هست؟} نه.. من همه‌ی حرف‌هایی که زده‌ام.. اگر هم به حق بوده. من می‌خواهم پس بگیرم. همه‌شان را. تا علی کردان روی تخت نباشد. و باور کن مرثیه نیست این..

 

(٣)  و حرف آخر آن‌که. تو که بی‌شماری. تو که نخبه هستی. تو که می‌دانی مشکل جزء جزء مملکت چیست. تو که باور نکردی هنوز که برای یک عده‌ی زیادی هنوز دموکراسی از نان شب واجب‌تر نیست. ببین تو که این‌طور از حق می‌گویی.. از تو می‌پرسم.. نمی‌شناسی چند تای از این نخبه‌ها.. در همان دانشگاه شریف.. یا دانشگاه آزاد شریف مشهد ... در امتحان تقلب می‌کردند؟ یادت نیست واقعا؟ یادت نیست که چه طور همان چیزهایی را که باید به خاطر می‌سپردیم را روی کاغذ می‌نوشتند و زیر پیراهن‌شان می‌گذاشتند و سرجلسه می‌بردند؟ و مدرک می‌گرفتند با آن؟ چندتای‌شان با توصیه‌ نامه‌های جعلی رفتند همین‌ دانشگاه‌هایی که از آن‌جا حالا نسخه می‌پیچند برای "وطن"؟ چندتای‌شان تا حالا امضاهای جعلی کرده‌اند؟

نه رفیق.... همانی که خودت می‌گویی ... ما همه با هم هستیم... آره.. عین هم هستیم..

به ما شماره‌ی اشتباهی داده‌اند. همین.

 

v.b   ###  


 

تو که جای زیادی نمی‌گیری بمون...

 

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (٤)

 

گره‌ای که با دندان باز نشود با دست باز نمی‌شود.

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مر‌گ‌بار (٨)

 

روبروی بار بود..یک دست‌ش روی شانه‌ی پسری بود که هودی تیره‌‌ی طوسی داشت و با دست دیگرش لیوان مشروب‌ش را روی میز تکان می‌داد. چشم‌های‌ش خمار بود و به زور خودش را روی صندلی بلند کنار میز نگه داشته بود. از خوش‌حالی نمی‌توانست خودش را کنترل کند. دامن چین‌دار مشکی و پیراهن زرد بدرنگی پوشیده بود. حالا بیش‌تر شبیه بود به زن‌بورهای ملکه. زن‌بورهای کارگر وقتی یکی را نیش می‌زدند آن‌هم توی تهران به این بزرگی گوشه‌ای پیدا می‌کردند نزدیک پارک‌وی و خودشان را از جایی آویزان می‌کردند. هنوز نمی‌توانستم چهره‌اش را بدون مقنعه‌ تصور کنم. آدم‌های شاد حالم را به هم می‌زنند. فرقی هم نمی‌کند چه کسی. من از همه‌ی شادی‌های گذشته‌ی خودم هم نفرت دارم. شوخی نمی‌کنم. آمد کنار میز ما. روی میز نشست. دست‌ش را گذاشت روی روزنامه‌ای که جلوی‌ من بود و گفت از کی اینجایی؟ جواب ندادم. چی باید می‌گفتم؟‌ این‌که این‌طور کلمات را کشیده می‌گفت لابد می‌خواست عصبانی‌ام کند.. شاید هم نمی‌خواست.. چشم‌های‌ش را نمی‌خواستم نگاه کنم. جادویی بودند. هرکس را خراب می‌کرد. .. تنهایی؟‌ دو تا نی درون لیوانت هست هنوز؟‌ چون که نی حریف هر که از یاری برید.. هان؟‌ شاید هم نه؟ تنها نیستی.. نه تو تنها نیستی؟ با کی‌ای؟... نگاه‌م به عکس اوباما ی صفحه‌ی اول روزنامه بود که پرچم آمریکا ی ش زیر دست او بود.. گفتم کاش با خدا بودم.. گفت کدام خدا؟ خدای باتوم و توسری؟‌ خدای تقلب؟ خدای روسری؟ .. کدام‌شان؟...زیر لب... شاید با خودم گفتم.. همان خدایی که گفتی پدرت را از آن‌ دنیا برای‌ت آورد.. همانی که مادرت را سپردی به او وقتی می‌آمدی..  و آمدم بیرون.

 

v.b   ###  


 

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

...

 

v.b   ###  


 

س ... (۲)

 

" کاش می‌توانستم فرار کنم ... "

--

پ.ن ۱: از خاطره‌ی شکست می‌آید دل.. اما من آمدن ندیدم.. آمدن کو؟ همه‌اش رفتن است این .. ما هر روز داریم به چیزی می‌رویم.. یا از چیزی می‌رویم... دیگر خیلی وقت است از هیچ چیز نمی‌آییم... فقط از خاطر هم می‌رویم.. از خاطره‌ی هم در می‌رویم.. از دست هم می‌رویم به دست هم... نه ما هیچ وقت نیامدیم.. همه‌اش رفتیم.. و تا آخر هم می‌رویم.. تا همان آخر که همه به سمت او می‌روند.. ولی ما از دست هم در می‌رویم..

پ.ن ۲: سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد.. خیلی زیاد تر حالا.. این روزها خیال از من سر می رود‌..

پ.ن ۳: از هوش می ..

 

 

v.b   ###  


 

 

v.b   ###  


 

پابرهنه‌ها (٢)

 

پدربزرگ آدم عجیبی بود. برای من آن سال‌های کودکی آدم بزرگی هم بود. بزرگتر که شدم باز هم بزرگ ماند. روزی که رفت را خوب یادم نیست. پنج‌شنبه‌ای بود.... یک روز که درست دیروز بود و همان دیروز ماند و انگار آدمی آمده بود توی مغازه که حالش را به هم زده بود و مجبور بود تعطیل کند و بیاید خانه، آرام روی مبل نشست و گفت چیزی با این مضمون که مهمل‌ترین چیزی که به ما یاد داده‌اند این است که انسان موجودی است اجتماعی. نه.. انسان موجودی است که فکر می‌کند. و گاهی تنهایی را انتخاب می‌کند. و بعد آهسته‌تر طوری که فقط من بشنوم گفت آدم سرش به تنش بیارزد دنبال آدم نمی‌رود...

 

راست می‌گفت.. زنده‌گی اجتماعی آدم را فاکدآپ بار می‌آورد. و بعد وادارت می‌کند به احساس خوشایندی از باهم بودن. انگار که روی چیز به قول شما آقای مهندس پابرهنه راه رفته باشی.

 

 

 

v.b   ###  


 

" دیگه با من کاری نمی‌کنه. دیگه هیچ‌وقت مست نمی‌شم. سال‌های ساله که دیگه مست نمی‌شم.. اما نمی‌تونم نخورم. اگه نخورم می‌میرم. اگه هم بخورم می‌میرم. دلم‌ می‌خواد اون‌قدر بخورم که بمیرم. دلم‌ می‌خواد اون‌قدر بخورم که به یاد ِ هیچ‌چی نیفتم.
[…]
نمی‌دونم شبیه چی بود. شبیه ِ هیچ‌چی نبود. یه آهنگی بود که من از خودم در آورده بودم. ولی خیلی عجیب بود. چه طور اون سیم‌های غریبه به این خوبی با من راه میومدن؟ مث این که سال‌ها بود که من می‌خواستم صدای دلمو بشنوم و در به در تموم این دنیا رو دنبال ِ این ویولون زیر و رو کرده بودم و حالا که پیداش کرده بودم،دیگه کارم داشت تموم می‌شد، اون صدایی رو که می‌خواستم شنیده بودم، به اون حالی که یه عمری بود دنبالش بودم رسیده بودم و این دیگه آخرین شب زنده‌گی‌ م بود.
[…]
هرچی که یادم بود می‌خوندم. هرچی داد توی عمرم نزده بودم، اون‌شب زدم. ناصر منو برد خونه رسوند. این تنها شبی بود توی عمرم که مزه‌ی مستی رو چشیدم. دیگه من بعد از اون شب نمی‌فهمم مستی چیه. فقط عرق می‌خورم. اما هیچ‌وقت مست نمی‌شم.. "

ساز...جعفرمدرس‌صادقی

 

v.b   ###  


 

صدای من را از پنجم آبان می‌شنوید..

بی‌تو نه زنده‌گی خوشم. بی‌تو نه مرده‌گی خوشم. ...

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (٣)

 

" همان كليدهايی كه قفل‌ها را باز می‌كنند، آن‌ها را می‌بندند..."

 

v.b   ###  


 
 

VaH:D

 

Archive

 

Free counter and web stats