عالیجناب

 

 

         
 


از آقای اولدفشن.

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٧:

 

شد خزان به پای‌ت

بهار باور من ....

 

باغ من .. بهارم... بهشت من .. کجایی؟‌

 

v.b   ###  


 

شهر از یاران خالی می‌شود ..

 

" چقدر زمستان دارد این سال هشتاد و هشت "

 

v.b   ###  


 

یک عاشقانه‌ی سیاسی...

{این نوشته مخاطب خاص دارد اما تو هم حوصله می‌کنی بخوانی بخوان...}

(١)   یکی از روزهای گرم تابستان بود. از همین سال‌های نزدیک. با اتوبوس به سمت خانه می‌رفتم. صندلی روبه‌روی‌م مرد میانسالی نشسته بود که موهای تراشیده‌ای داشت و سمت راست گردن کلفتش ساقه‌ی گیاهی شبیه مینیاتور خال‌کوبی شده بود. هیکل تنومندی‌ داشت و گوش‌های‌ش شکسته بود طوری که فکر کنی کشتی‌گیر باشد. اتوبوس که راه افتاد آمد کنارم نشست و پرسید "ایرانی هستی؟". گفتم "بله آقا". بدون معطلی پرسید "فارسی می‌فهمی؟" بی‌ملاحظه گفتم "شما را می‌فهمم." و بعد ادامه داد و از زنده‌گی‌اش گفت. گفت که یک هفته‌است که آمده‌ا‌ست در این شهر برای پیدا کردن کار. و دو هفته‌ی دیگر بر می‌گردد اگر "خدا نخواهد که کار پیدا کند". گفت نصف پول سفر به این درازی را از مادرش گرفته. گفت غریب است و در و دیوار این‌جا برای‌ش دردناک است. و چند جور حرف‌های دیگر. گفت من معلم هستم. آمدم این‌جا برای چیزهای بهتر. گفتم "واقعا؟" گفت "بله.. روان‌شناسی درس‌ می‌دهم. از دانشگاه شریف مدرک گرفته‌ام. " گفتم "گمان‌ نمی‌کنم که دانشگاه شریف اصلا روان‌شناسی داشته باشد" گفت دارد.. " تازه درست کرده‌اند"... {انگار یادش نبود حرف‌های خودش را..} گفتم.. "آقا.. دانشگاه شریف روان‌شناسی ندارد.." گفت چرا دارد... شما کدام شریف را می‌گویید؟ گفتم شریف مگر چند تا هستند.. صنعتی‌است.. در تهران..گفت نه من "شریف مشهد" را می‌گویم.. گفتم دانشگاه دولتی به اسم شریف در مشهد وجود ندارد.. گفت نه.. دانشگاه آزاد است.. "دانشگاه آزاد شریف مشهد".. روان‌شناسی هم دارد.. کلافه شدم.. سکوت کردم.. و او به حرف‌های‌ش ادامه داد. از اول و آخر مملکت انتقاد ‌کرد و راه حل ‌داد. آخر مسیر گفت " آخر هفته‌ها می‌گویند همه‌جا بسته است.. این‌جا چه کار می‌شود کرد آخر هفته؟ می‌توانم شماره‌ی تماس‌تان را داشته باشم تا ... " گفتم "بله.." اما آن‌قدر کلافه بودم که شماره‌ی اشتباهی دادم. باری خلاف گفتم. که شاید تنبیه‌ش کرده باشم....

آخر هفته را مشوش بودم. همه‌اش فکر می‌کردم به آن ردیف تکراری حرف‌های‌ش که "در این‌شهر کسی را نمی‌شناسم.. غریب هستم آقا" .. می‌خواستم شماره‌اش را پیدا کنم... آدرسی.. چیزی.. به اداره‌ی مهاجرت زنگ زدم.. اسم‌ش "عباس" بود {اگر همین را هم راست گفته بود}.. فایده‌ای نداشت.. تمام روز انگار جهنم بود.. راه افتادم در خیابان.. کلافه بودم.. دوستی را دیدم.. بی‌اختیار گفت.. "چه‌قدر پری‌شانی ؟  انگار شماره‌ی اشتباهی داده‌اند بهت؟" و خندید.. و دور شد.. با خودم فکر می‌کردم. ما همه شبیه هم هستیم. به همه‌ی مان شماره‌ی اشتباهی داده‌اند...

 

(٢)  ببین رفیق. من هم مثل تو می‌فهمم حال و روز آدم‌هایی مثل ما را که‌ شب‌های‌شان به زور صبح شده. به این‌که چقدر لای این کتاب و اون کتاب دنبال خودشان گشته‌اند. ببین من که خوب می‌فهمم حال و روز آدم‌هایی که کنکور برای‌شان آخر زنده‌گی‌ست. چقدر دلهره دارند.. چقدر اعصاب‌شان خرد می‌شود. می‌فهمم این‌ها را. می‌فهمم که چقدر زجر دارد که کسی دکترای ش تقلبی باشد. حرف‌های‌ش تقلبی باشد. قیصریه‌اش قیطریه باشد. هزار دوز و کلک سوار کند که بماند سر جای‌ش. و بدتر از آن به خاطر او مدرکی که تو تمام جوانی‌ات را برای‌ش می‌گذاری احتمالا کاغذپاره باشد. می‌فهمم این‌ها را. اما ببین. من امروز که می‌بینم علی کردان روی تخت بیمارستان است و هزار جور درد مهلک دارد، اصلا خوش‌حال نیستم. نه من ناراحتم. من از درد هر کسی درد می‌کشم. من از این‌که پدر تو در زندان‌ است هم ناراحتم.. به همان اندازه.. مطمئن هستم که تو دوست نداری عزیزت را روی تخت ببینی. برای چی باید به دردش راضی باشم؟؟ ببین.. خیلی رک و راست.. علی‌ کردان آدم نکشته‌است... علی کردان قربانی یک بازی ابلهانه‌ی سیاسی شد که عده‌ای شروع‌اش کردند و من و تو به بهانه‌ای دیگر ادامه‌اش دادیم... و خود او به نحو چشم‌گیری جلوی من و تو که از خنده کور شده بودیم خودش را کشت..

من حالا پشیمان هستم. به آس‌مان قسم که هستم.. و این نوستالژی لحظات آخر رایج در فرهنگ ما نیست که من را این‌طور آشفته می‌کند {گرچه باشد هم خبطی نیست، هست؟} نه.. من همه‌ی حرف‌هایی که زده‌ام.. اگر هم به حق بوده. من می‌خواهم پس بگیرم. همه‌شان را. تا علی کردان روی تخت نباشد. و باور کن مرثیه نیست این..

 

(٣)  و حرف آخر آن‌که. تو که بی‌شماری. تو که نخبه هستی. تو که می‌دانی مشکل جزء جزء مملکت چیست. تو که باور نکردی هنوز که برای یک عده‌ی زیادی هنوز دموکراسی از نان شب واجب‌تر نیست. ببین تو که این‌طور از حق می‌گویی.. از تو می‌پرسم.. نمی‌شناسی چند تای از این نخبه‌ها.. در همان دانشگاه شریف.. یا دانشگاه آزاد شریف مشهد ... در امتحان تقلب می‌کردند؟ یادت نیست واقعا؟ یادت نیست که چه طور همان چیزهایی را که باید به خاطر می‌سپردیم را روی کاغذ می‌نوشتند و زیر پیراهن‌شان می‌گذاشتند و سرجلسه می‌بردند؟ و مدرک می‌گرفتند با آن؟ چندتای‌شان با توصیه‌ نامه‌های جعلی رفتند همین‌ دانشگاه‌هایی که از آن‌جا حالا نسخه می‌پیچند برای "وطن"؟ چندتای‌شان تا حالا امضاهای جعلی کرده‌اند؟

نه رفیق.... همانی که خودت می‌گویی ... ما همه با هم هستیم... آره.. عین هم هستیم..

به ما شماره‌ی اشتباهی داده‌اند. همین.

 

v.b   ###  


 

تو که جای زیادی نمی‌گیری بمون...

 

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (٤)

 

گره‌ای که با دندان باز نشود با دست باز نمی‌شود.

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مر‌گ‌بار (٨)

 

روبروی بار بود..یک دست‌ش روی شانه‌ی پسری بود که هودی تیره‌‌ی طوسی داشت و با دست دیگرش لیوان مشروب‌ش را روی میز تکان می‌داد. چشم‌های‌ش خمار بود و به زور خودش را روی صندلی بلند کنار میز نگه داشته بود. از خوش‌حالی نمی‌توانست خودش را کنترل کند. دامن چین‌دار مشکی و پیراهن زرد بدرنگی پوشیده بود. حالا بیش‌تر شبیه بود به زن‌بورهای ملکه. زن‌بورهای کارگر وقتی یکی را نیش می‌زدند آن‌هم توی تهران به این بزرگی گوشه‌ای پیدا می‌کردند نزدیک پارک‌وی و خودشان را از جایی آویزان می‌کردند. هنوز نمی‌توانستم چهره‌اش را بدون مقنعه‌ تصور کنم. آدم‌های شاد حالم را به هم می‌زنند. فرقی هم نمی‌کند چه کسی. من از همه‌ی شادی‌های گذشته‌ی خودم هم نفرت دارم. شوخی نمی‌کنم. آمد کنار میز ما. روی میز نشست. دست‌ش را گذاشت روی روزنامه‌ای که جلوی‌ من بود و گفت از کی اینجایی؟ جواب ندادم. چی باید می‌گفتم؟‌ این‌که این‌طور کلمات را کشیده می‌گفت لابد می‌خواست عصبانی‌ام کند.. شاید هم نمی‌خواست.. چشم‌های‌ش را نمی‌خواستم نگاه کنم. جادویی بودند. هرکس را خراب می‌کرد. .. تنهایی؟‌ دو تا نی درون لیوانت هست هنوز؟‌ چون که نی حریف هر که از یاری برید.. هان؟‌ شاید هم نه؟ تنها نیستی.. نه تو تنها نیستی؟ با کی‌ای؟... نگاه‌م به عکس اوباما ی صفحه‌ی اول روزنامه بود که پرچم آمریکا ی ش زیر دست او بود.. گفتم کاش با خدا بودم.. گفت کدام خدا؟ خدای باتوم و توسری؟‌ خدای تقلب؟ خدای روسری؟ .. کدام‌شان؟...زیر لب... شاید با خودم گفتم.. همان خدایی که گفتی پدرت را از آن‌ دنیا برای‌ت آورد.. همانی که مادرت را سپردی به او وقتی می‌آمدی..  و آمدم بیرون.

 

v.b   ###  


 

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر

...

 

v.b   ###  


 

س ... (۲)

 

" کاش می‌توانستم فرار کنم ... "

--

پ.ن ۱: از خاطره‌ی شکست می‌آید دل.. اما من آمدن ندیدم.. آمدن کو؟ همه‌اش رفتن است این .. ما هر روز داریم به چیزی می‌رویم.. یا از چیزی می‌رویم... دیگر خیلی وقت است از هیچ چیز نمی‌آییم... فقط از خاطر هم می‌رویم.. از خاطره‌ی هم در می‌رویم.. از دست هم می‌رویم به دست هم... نه ما هیچ وقت نیامدیم.. همه‌اش رفتیم.. و تا آخر هم می‌رویم.. تا همان آخر که همه به سمت او می‌روند.. ولی ما از دست هم در می‌رویم..

پ.ن ۲: سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد.. خیلی زیاد تر حالا.. این روزها خیال از من سر می رود‌..

پ.ن ۳: از هوش می ..

 

 

v.b   ###  


 

 

v.b   ###  


 

پابرهنه‌ها (٢)

 

پدربزرگ آدم عجیبی بود. برای من آن سال‌های کودکی آدم بزرگی هم بود. بزرگتر که شدم باز هم بزرگ ماند. روزی که رفت را خوب یادم نیست. پنج‌شنبه‌ای بود.... یک روز که درست دیروز بود و همان دیروز ماند و انگار آدمی آمده بود توی مغازه که حالش را به هم زده بود و مجبور بود تعطیل کند و بیاید خانه، آرام روی مبل نشست و گفت چیزی با این مضمون که مهمل‌ترین چیزی که به ما یاد داده‌اند این است که انسان موجودی است اجتماعی. نه.. انسان موجودی است که فکر می‌کند. و گاهی تنهایی را انتخاب می‌کند. و بعد آهسته‌تر طوری که فقط من بشنوم گفت آدم سرش به تنش بیارزد دنبال آدم نمی‌رود...

 

راست می‌گفت.. زنده‌گی اجتماعی آدم را فاکدآپ بار می‌آورد. و بعد وادارت می‌کند به احساس خوشایندی از باهم بودن. انگار که روی چیز به قول شما آقای مهندس پابرهنه راه رفته باشی.

 

 

 

v.b   ###  


 

" دیگه با من کاری نمی‌کنه. دیگه هیچ‌وقت مست نمی‌شم. سال‌های ساله که دیگه مست نمی‌شم.. اما نمی‌تونم نخورم. اگه نخورم می‌میرم. اگه هم بخورم می‌میرم. دلم‌ می‌خواد اون‌قدر بخورم که بمیرم. دلم‌ می‌خواد اون‌قدر بخورم که به یاد ِ هیچ‌چی نیفتم.
[…]
نمی‌دونم شبیه چی بود. شبیه ِ هیچ‌چی نبود. یه آهنگی بود که من از خودم در آورده بودم. ولی خیلی عجیب بود. چه طور اون سیم‌های غریبه به این خوبی با من راه میومدن؟ مث این که سال‌ها بود که من می‌خواستم صدای دلمو بشنوم و در به در تموم این دنیا رو دنبال ِ این ویولون زیر و رو کرده بودم و حالا که پیداش کرده بودم،دیگه کارم داشت تموم می‌شد، اون صدایی رو که می‌خواستم شنیده بودم، به اون حالی که یه عمری بود دنبالش بودم رسیده بودم و این دیگه آخرین شب زنده‌گی‌ م بود.
[…]
هرچی که یادم بود می‌خوندم. هرچی داد توی عمرم نزده بودم، اون‌شب زدم. ناصر منو برد خونه رسوند. این تنها شبی بود توی عمرم که مزه‌ی مستی رو چشیدم. دیگه من بعد از اون شب نمی‌فهمم مستی چیه. فقط عرق می‌خورم. اما هیچ‌وقت مست نمی‌شم.. "

ساز...جعفرمدرس‌صادقی

 

v.b   ###  


 

صدای من را از پنجم آبان می‌شنوید..

بی‌تو نه زنده‌گی خوشم. بی‌تو نه مرده‌گی خوشم. ...

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (٣)

 

" همان كليدهايی كه قفل‌ها را باز می‌كنند، آن‌ها را می‌بندند..."

 

v.b   ###  


 

نیست وقتی تیشه ی فرهادم و مرگی که دست آموز...

" اي برادر! مقام فراق مقام انتظار است و درين راه چشم داشتن براي حصول معشوق در عالم خود شرک ‌است. او را چشم بر هم مي بايد نهاد و در خود طلب كرد و بيافت.... "

رساله‌ی لوایح... عین‌القضات‌

 

v.b   ###  


 

دستور‌های مثلثاتی

 

خدا را دو تا و خرما را یکی می‌خواهم.

 

 

v.b   ###  


 

کاش دست خودم بود.

 

v.b   ###  


 

آی گلادیاتور‌ها  (١) ...


"

امروز لفظ پاک حزب‌الله

گویا که در قاموس  ِ روشنفکر  ِ این قوم

دشنام سختی است ...

اما من خوب یادم هست

روزی که روشنفکر

در کافه‌های شهر  ِ‌ پرآشوب

دور از هیاهو‌ها

عرق می‌خورد

با جان‌فشانی‌های جان‌بازان حزب‌الله

تاریخ این ملت

ورق می‌خورد

"

سید‌حسن‌حسینی

 

 

 

v.b   ###  


 

می‌دونم که پایان ندارد "بعد از این" اما.. چیزی را در من شروع می‌کند این‌آهنگ که قرار بود به خود ولی‌عصر قسم هما‌ن‌جا بگذاریم و پیاده تمام مسیر را برگردیم و دیگر هیچ‌وقت سراغ‌ش را نگیریم.. نه اما گاهی زیادی پاییز است توی ولی‌عصر.. و حالا یک نغمه‌ای هست که می‌شود خواندش.. سوت زد روی او.. و آرام روی‌ش قدم زد.. و دل‌تنگ شد..
با من بخوان
قناری کوچک غم‌گین...

 

 

 

خصوصی است. ننویس اینجا برایم.

 

v.b   ###  


 

" خوابم نمی‌برد. روشنایی‌ ِ چراغ‌‌‌ ِ کوچه می‌افتاد توی اتاقم و نمی‌گذاشت بخوابم. دلم‌ می‌خواست از خانه می‌زدم بیرون.. دلم گرفت.. اگر می‌خواستی پسر ِ خوبی نباشی، باید همیشه مواظبت باشند. دلم می‌خواست پسر‌ ِ بدی باشم، دلم می‌خواست به‌زنم به چاک.. خودم تنهایی.. به‌زنم زیر همه‌چی.. همه‌چی غیر از آن‌چه دلم‌ می‌خواست.. دلم‌ می‌خواست فدایی می‌شدم، از سر‌ ِ همه‌چیز می‌گذشتم.. مثل فداییان‌ِ حسن صباح!.. "

همان‌طور که بود... جعفر مدرس صادقی

 

v.b   ###  


 

س..

سی‌گاری نیستم اما ...

به تو که فکر می‌کنم

مزرعه‌ی بزرگی از توتون

در سرم

آتش می‌گیرد

 

انجیل به روایت جلیل

 

v.b   ###  


 

نوستالژی دست‌های کوچک ..

 

خدایا.. از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد من را به ماهی تبدیل کنی...

نسیم- ٧ساله- اعتماد

 

 

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (٢)

زن‌ها شطرنج بازی نمی‌کنند.. زن‌ها فقط مار و پله حالی‌شان می‌شود.. و خوب برای‌شان روشن است که برای به جایی رسیدن فقط باید از شانه‌ی کسی بالا بروی و مواظب باشی از فلان دیگری پایین نیایی ...

 

v.b   ###  


 

پابرهنه ها ..

احساس دیگری است وقتی اتاقت پنجره ندارد.. وقتی هیچ غمی بیرون نمی‌رود... زندان می‌کنی خودت را با خودت در کتاب‌هایت... نوشته‌هایت.. آهنگ‌هایت... لابد این‌جا هم اگر تمام کنی با تاخیر موجهی خبرت را می‌برند آن‌طرف که با قرص خودش را برده آن‌طرف تر.. آقای دکتری چیزی هم که متجاوز از چند بار به روحش تجاوز شده نشان می‌دهند به بینندگان عزیز که اندازه گرفته درصد غم در خونت را و همه چیز توجیه است... همه راضی هستند.. خیلی هم همت کنند نامه‌ای چیزی می‌نویسند از نقش تو در حوادث روزگار تشکر می‌کنند و دفتر حقوق وزارت علوم طبقه‌ی پنجم هم با خوش‌حالی به مافوق از برنگشتنی موجه می‌نویسد... وقتی فکر می‌کنی به این‌ها .. احساس ناخوشایند موجهی سرتاپایت را می‌گیرد.. انگار تا آن‌طرف خط پابرهنه روی چیز به قول شما آقای مهندس راه رفته اند..

از غم عشق تو ای صنم ...

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٦:

 

" این سر به درد شانه‌ی شمشیر می‌خورد

گیسو رها نمی‌کند این کوچه بی‌شما "

سمت‌سرازیر‌پای‌تخت..محمد‌رضا شالبافان..

 

v.b   ###  


 

به شاعر از یکی مانده به آخری...

راست گفتی..

 

کوهی ساختیم زیر آن‌چه که روی‌مان می‌آمد.....

 

v.b   ###  


 

حالا همه می‌دانند (١)

 

" از بوق سگ گرفته فقط داد می‌کشم ...

سی‌گار تیر و بهمن پنجاه و ... هشت سال "


 

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مر‌گ‌بار (٧)

ما فرق داشتیم رفیق... دست خودمان نبود ... مجبور بودیم خودمان باشیم.. ما قبل از اینکه دریا را ببینیم آب از سرمان گذشته بود. مجوز نشریه‌مان را که لغو کردند خوب دست‌مان آمد که فقط بی‌پدر و مادرها بی مجوز به آب می‌زنند. ما ساحل نداشتیم... ما داوطلبانه غرق شدیم.. اما دست خودمان نبود..

کسی نبود که خودمان را از خودمان بگیرد..

...

 

v.b   ###  


 

عاشقانه‌ی ٢٥:‌

 

خوبا.. غزلا.. سنگ‌دلا... میل تو دارم...

 

v.b   ###  


 

ما این راه را ادامه خواهیم داد (٣)

 

خسته‌ام از دست دل‌هایی چنین...

پیش‌پا افتاده‌تر از " خار و خس"

ای خوشا دل‌های دور از دسترس....!

 

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مرگ‌بار (٦)

یک قبل از خداحافظی خطرناک که تو ندیدی

خراب کن.. دست هر کسی را می‌خواهی بگیر.. خوب دور شو.. علاقه‌ی من به تو از جنس تو نیست.. از جنس عادت نیست.. از جنس دوست‌داشتن هم نیست.. از جنس مرگ است.. از جنس علاقه به مرگ است.. از جنس روزی برای تو مردن.. از جنس اسم تو را بردن.. و تا پایین پارک‌وی بالا آوردن.. از جنس دل‌تنگ بودن.. تن‌ها بودن.. خواب بودن.. علاقه‌ی من به تو از جنس خماری چشم‌های کودکی است به خواب.. من به مرگ.. با چشم‌های کارگری و نگاه آلوده یک‌بار برایت مردیم جنس خوب!.. باز هم می‌میریم.. مردش هستیم هنوز.. تو با ما باش.. مرگ‌ ما باش... مرگ حق است.. ما حق‌مان را می‌خواهیم.. حق ما باش .... .

 

v.b   ###  


 

تذکر به خودم برای لحظه‌های مهم فردا:

نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی... بازم از پای درانداخته‌ای ... یعنی همین .. همین که در هیچ وضعیتی نباید خود را از ولایت خداوند متعال جدا نمود. توحید یعنی آدم در بدترین و دیوانه‌کننده‌ترین وضعیت به خدا خیانت نکند. و خدا برایش محبوب نهایی.. بماند.. ... گر تیغ هم بارد.... الحکم لله..ان‌شاء الله... ...

 

v.b   ###  


 

امروز روز حق است.. روز تقوی و مرحمت است .. روز عفو و رحمت .. روزی است که سجاده را برداری و یک مهر بگذاری جیبت و خیابان ها را تماشا کنی که چقدرعجیب است ..تا خود مصلا.. و پشت قنوت ش اشک شوق بریزی.. که اللهم اهل الکبریای و العظمه.. من هنوز خیلی نمی‌دانم که به این نوستالژی دست های کنار هم.. به این صف های در هم .. به این شب های عزیزی که رفت.. (تو خیال کن این قصه‌ها) .. نمی دانم چقدر اعتقاد دارم.. اما علایق مردم سرزمینم را.. شهرم را..و داشته‌های شاد و ناشاد شان را می فهمم و .. باور می کنم... وقد أقام فینا هذا الشهر مقام حمد وصحبنا صحبة مبرور..

غصه ی تو چیست؟ .. تو برو مهمانی ات .. خوش باش. دستت به لیوان مشروب ت باشد.. نمی خواهد دست فرهنگ این جماعت را بگیری.. مشکل ات چیست که می آیی روی درب آسانسور با کلید می نویسی مرگ بر؟ ما مرده پرست ها.. ما آدم های غمگین.. هان؟.... ازچه می نالی؟ از اینکه چرا ده روز است که همه جا سیاه است و تمام شبکه ها مارش عزا می زنند؟ خوب بزنند.. تو بزن یک کانال ماهواره.. تو بزن یک شبکه ی خوش آب و رنگ صفا کن... مردمی که ماهواره ندارند چی؟ آدم های ضعیف .. مادری که شوهرش رفته جنگ و حالا با چهار فرزند فقط دستش فقط به آسمان به گمانم برسد..؟ آن ها چی؟ آن ها که تا کسی می گوید این ها هم هستند می گویی پوپولیست.. خب آن‌ها می آیند توی خیابون.. یک نماز می خوانند صفا می کنند.. نیمه های شب کنارجوی خیابان کوچک محله شان که شهرداری هیچ وقت پول اضافی که خرج پوستر نکرده باشد نداشته عریض ش کند، می نشینند تا صبح جوشن کبیر می خوانند.. اشک می ریزند.. صفا می کنند.. تو که بیشماری غم ت چیست؟ برو مبارزه کن، برو بجنگ با این رژیم و آن رژیم .. به امید آزادی مردم.. برو وسط پرچم اسم خودت را بنویس و سخنرانی کن.. داد بزن.. تهمت بزن.. به دوستت طعنه بزن.. تنه بزن.. فحش بده به این و آن.. به نوستالوژی روز عید این ملت هم رحم نکن.. ولی هنوزهم هستند آدم هایی که حتی آزادی را هم می‌خواهند برای غصه خوردن... حتی اگر تعدادشان روز به روز کم‌تر شود... و قلیل من الاخرین..

 

v.b   ###  


 

سرو چمان من... دکتر جان.. آخه تو دیگه چرا؟

 

v.b   ###  


 

خراب ِ باد ِ پاییز‌ ِ خمارانگیز ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ِ تهران‌م...

پ.ن: خیال کن که هفده سال‌ت باشد و تک و تنها بیایی توی این شهر... شش سال تمام جوانی را بدهی زیر یک سقف سه در چهار با اصطلاحات غریب ور بروی و شش‌ماه مانده تا دکترای پزشکی بگیری، بی‌خیال بشوی درس و دانشگاه را از بی‌مهری دختری که مثل بقیه زن‌های این شهر سرخوش است و دست یکی دیگر را می‌گیرد و می‌رود دنبال زنده‌گی‌اش و به هیچ هم نمی‌گیرد تو و همه‌ی این سال‌ها را ... و بادرد و و بیمار این شهر را ترک کنی ... شوریده باشی از آدم‌های این‌جا.. آن‌وقت یادت باشد بادهای پاییزی تهران را این‌طور... خیلی باید شهریار باشی.. خیلی

 

v.b   ###  


 

از دیالوگ‌های مرگ‌بار (٥)

 

کاغذ مچاله شده را برداشت. روی دیوار گذاشت و با حوصله چروک‌های‌ش را با ناخن صاف کرد. صدای خش‌خش مر‌گ‌باری داشت. من روی تخت دراز کشیده‌بودم و کتابی را نیمه‌باز روی صورتم گذاشته‌بودم از ترس روشنایی.. سعی می‌کردم شماره‌ی صفحه را ببینم.. پرسید تا حالا دلت برای چیزی تنگ شده؟.. گفتم آره.. گفت زیاد؟.. -خوب آره... بیست و چندم شهریور هشتاد و دو بود... اون شب عروسی که تو زیاد خوردی و حالت خراب شد... گفت لوس نشو.. جدی پرسیدم.. گفتم: نه واقعا.. اون شب.. علی من رو کنار یادگار پیاده کرد.. تا صبح چندبار حالم خراب شد.. هر ماشین که پایین می‌آمد از اتوبان من چند بار بالا آورده بودم.. تا خود اذان آنجا ماندم... آمدم خانه.. به خودم گفتم.. این هم نماز صبح.. و خوابیدم.. لابد قضا شد اما من همه چیز را بالا آورده بودم... من دلم برای آن نماز قضای صبح تنگ شده... سکوت کرد.. کیفش را برداشت.. آهسته زیر لب گفت.. روز از تو... روزی از تو... روزی از تو می‌میرم لیلا.. و رفت.. و من دیگر هیچ‌وقت او را ندیدم..

 

v.b   ###  


 

ما این راه را ادامه خواهیم داد (١)

 

گفت دانش‌جویی ایستاد و خواست حرفی بزند.. بغض صدای‌ش را گرفت و نتوانست چیزی بگوید.. سرش را پایین گرفت و رفت نشست.. صدای هق‌هق‌ چند نفری آن جلو می‌آمد.. آقا یک‌جمله برای‌مان خواند.. آشنا بود خیلی.. و تواصو بالحق و تواصو باالصبر ... حالا همه با هم گریه می‌کردیم..

 

پ.ن:‌ عهد می‌کنیم با هم ... رکعت دوم نماز مغرب..  یعنی بعد از غروب .. بعد از حمد ... سوره‌ی عصر می‌خوانیم... 

والعصر...

ان الانسان لفی خسر

 

v.b   ###  


 

نه طریق دوستانست (٩)

 

بسیاری از دوستان من، چون ترکشی در نخاع هستند،‌ بیرون آوردن‌شان غیرممکن و تحمل کردنشان بی‌نهایت دردآور است..

 

v.b   ###  


 

عاشق آسمونا.... پشت یه پنجره مرد...

 

v.b   ###  


 

" از پشت گردنه‌ی صبح

نسیم چهره‌ات وزید

زمان - چون کودکی سراسیمه-

زمین خورد ...

و باد

چشم‌‌های مرا بُرد! "

 

 

v.b   ###  


 
 

VaH:D

 

Archive